خرید بک لینک

یک سرگذشت واقعی


✫داستان واقعی و آموزنده

چه ازدواج کرده باشید چ نکرده باشید این داستان واقعی را بخوانید

عنوان داستان:

وقتی آن شب از سر کار بر گشتم همسرم داشت غذا را آماده میکرد دست او را گرفتم و گفتم باید چیزی بهت بگویم او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد و غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم اما باید به او میگفتم که در ذهنم چی می گذرد من طلاق میخواستم، به یک دفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کنم مسئله را مطرح کردم به نظر میرسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد با نرمی گفت چرا ؟ از جواب دادن به سوالش سر باز زدم این باعث شد عصبانی شود ظرف غذایش را به کناری انداخت و سرم داد کشید تو مرد نیستی...

آن شب دیگر اصلا باهم حرف نزدیم او گریه میکرد می دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگیش آمده است اما واقعا نمی توانستم جواب قانع کننده ای به او بدهم من دیگر دوستش نداشتم فقط دلم برایش می سوخت ... بایک احساس گناه وعذاب وجدان عمیق برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می تواند خانه ماشین و30 در صد از سهم کار خانه ام را بردارد نگاهی به برگه ها انداخت آن را ریز ریز کرد! زنی که 10سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه ای تبدیل شده بود از این که وقت وانرژی اش را برای من هدر داده بود متاسف بودم!

اما آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این واقعا سخت بود و نمی توانستم به آن زندگی بر گردم چون عاشق یک نفر دیگه شده بودم دقیقا همان چیزی که انتظار داشتم ببینم ! برای من گریه ی او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته ها بود ذهن مرا مشغول کرده بود الان محکم تر و واضح تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه بر گشتم و دیدم که نشسته و چیزی می نویسد شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعا بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با دختر مورد علاقه ام خسته بودم وقتی بیدار شدم هنوز مشغول نوشتن بود توجهی کردم و دوباره بخواب رفتم صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود هیچ چیزی از من نمیخواست و فقط یک ماه هر دو ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم وقت امتحان بچه مان بود و او نمی خواست که او به فکر مشکلات ما مشوش شود ساده بود دلایل او برای من قابل قبول بود اما یک چیز دیگه هم خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم بیاد آورد از من خواسته بود که در ان یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم فکر میکردم دیوانه شده است اما برای اینکه روزهای اخر باهم بودنمان قابل تحمل تر باشد در خواست عجیبش را قبول کردم.

در مورد شرایط طلاق همسرم با دختر مورد علاقه ام حرف زدم بلند بلند خندید و گفت خیلی عجیب است و بعد با خنده و استهزاع گفت که هر حقه ای هم که سوار کند بلاخره این طلاق را باید قبول کند از زمانی که طلاق را بطور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی باهم نداشتیم وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه کاری داشتیم اول او را از اتاق نشیمن آوردم و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم حدود ده متر او را در آغوش گرفتم کمی ناراحت بودم او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.


در روز دوم هر دو ما برخورد راحت تری داشیم به سینه من تکیه داد می توانستم بوی عطری که که به لباسش زده بود را حس کنم فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده ام فهمیدم که مثل قبل جوان نیست چروکهای ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود .....
یک دقیقه با خود فکر کردم که من برای این زن چکار کرده ام در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم احساس کردم حس صمیمیت بین ما برگشته است این آن زنی بود که ده سال زندگی خود را صرف من کرده بود در روز پنجم وششم که حس صمیمیت بین ما در حال رشد است چیزی از این مسئله به دختر مورد علاقه ام نگفتم هرچه روزها جلوتر میرفتند بغل کردن او برایم راحت تر میشد این تمرین روزانه قوی ترم کرده بود.

یک روز داشت انتخاب میکرد چه لباسی تن کند چند لباس را امتحان کرد اما لباس مناسبی نیافت آه کشید و گفت که همه لباس هام گشاد شدند یک دفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است به همین خاطر بود که می توانستم اینقدر راحت بلندش کنم یک دفعه ضربه ای به من وارد شد بخاطر این همه درد و غصه هاست که این طور شده است ناخود آگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری! برای او دیدن اینکه باباش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود همسرم به بچه مان اشاره کرد نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت صورتم را بر گرداندم تا نگاه کنم چون میترسیدم در این لحظه اخر نظرم را تغییر دهم بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود من هم او را محکم در آغوش داشتم درست مثل روز عروسی مان اما وزن سبک تر او باعث ناراحتیم شد روز آخر وقتی او را در آغوش گرفتم به سختی میتوانستم یک قدم بر دارم پسرم به مدرسه رفته بود..

محکم بغلش کردم و گفتم واقعا نفهمیده بودم زندگیمان صمیمیت کم دارد شتابان سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم می ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد از پله ها بالا رفتم دختر مورد علاقه ام منشی ام بود در را برویم باز کرد و به او گفتم متاسفم دیگر نمیخواهم طلاق بگیرم او نگاهی به متن انداخت تعجب کرده بود دستش را رو پیشانی ام گذاشت وگفت تب داری!

دستش را از روی صورتم کشیدم وگفتم من نمیخواهم طلاق بگیرم زندگی زناشویی من احتمالا به اینکه جزییات زندگیمان توجهی نداشتم نه به این دلیل که من دوستش نداشتم حالا میفهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم دختر مورد علاقه ام احساس میکرد تازه از خواب بیدار شده است .....

یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم سر راه جلوی یک مغازه گل فروش‌رسانیی ایستادم ویک سبد گل برای همسرم سفارش دادم عرضهده گفت دوست داری روی کارت چه بنویسم؟ لبخند زدم و نوشتم تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت میکنم و از اتاق بیرون می آورمت شب که به خانه رسیدم با گل های در دستم و لبخندی روی لب هام پله ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم و دیدم همسرم رو تخت افتاده و مرده است او ماهها بود با سرطان می جنگید و من اینقدر ذهنم مشغول دختر مورد علاقه ام بودم که این را نفهمیده بودم او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را واکنش های منفی بچه مان بخاطر طلاق حفظ کند

حالا در نظر بچه مان من شوهری مهربان بودم جزییات زندگی مهم ترین چیز ها در روابط ماهستند ......خانه ماشین دارایی ها و سرمایه مهم نیست این ها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می آورد اما خودشان خوشبختی نمی آورند سعی کنید دوست همسرتان باشید وهر کاری از دستتان بر می آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید.

با به اشتراک گزاشتن این داستان شاید بتوانید زندگی زناشویی خیلی ها را نجات دهید

#پایان کار.....

برچسب: نویسنده: بهار فراهانی تاريخ: جمعه 13 شهريور 1405 ساعت: 21:05

صفحه بندی