حجم زیادی از پرسش ناباوران در معنای زندگی و معنای وجودی ما خلاصه میشود. پرسشهایی که اگر در عمق آن پیشروی کنیم به وجود خدا میرسیم.
به عنوان مثال: این سخن مشهور «ولادیمیر بیخین» که میگوید: «اگر چیزی در آغاز معنا نداشته باشد ما هم نمیتوانیم برایش معنا بیاوریم.»
ما نیز در جواب این سخن میگوییم: ایشان به نکته خوبی اشاره کردهاند، چرا که ما این دنیا را بیمعنا نمیدانیم و چیز بیمعنا نمیتواند معنا پیدا کند، همانطور که چیز بیجان نمیتواند حیات دهد. آجرها تا به خانه تبدیل نشدهاند نمیتوانند به خودی خود معنایی بدهند.
بنابراین، اگر انسان نیز خروجی انباشت موفقی از ماده باشد، نه مخلوق خدا، دیگر معنایی در زندگی او وجود نخواهد داشت. زندگی یک انسان را فقط کسی که به او زندگی بخشیده میتواند معنا دهد و معنای این دنیا را فقط در چهارچوب الهی میتوان یافت و اصولا وجود معنا به نوعی دلیل بر وجود خداوند است.
اگر انسان در زندگی خود به وجود معنا برسد، به نوعی وجود خدا را نیز در زندگی خود احساس خواهد کرد. از این رو بسیاری از بیخداها به اهمیت و یا خطر پرسشهای معناگرا مانند «چرا» و «معنای زندگی» پیبردهاند. مثلا لاورنس کراوس جایی گفته است: «پرسش «چرا» به سوی خدا هدایت میکند».
اما خروجی اجتناب از پرسش معنا به هدف روی گردانی از خداوند، کوری است. کوری عمدی به کوری ابدی منتهی میشود.
{وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى} [طه: ۱۲۴]
(و کسی که از یاد من رویگردان شود، یقیناً زندگی سختی خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا برمیانگیزیم).
والله أعلم.
برچسب:
نویسنده: بهار فراهانی